تبليغاتX
هــم اتاقــی






















هــم اتاقــی

...برس به دادم

 

سال ۸۸ تقدیر منو روانه ی کویر کرد!

یکــ سال اونجا بودم!

یکــ سالی که یک عمر رو برام رقم زد!

و هنوز که هنوزه می گم:هییییی...جوونی کجایی که یادت بخیر.........!

تو این یکــ سال با بهترین دوستام آشنا شدم!


"ف... که معروف بود به ننه فــِری یا فــِری دربدر" و ترم دیگه فارغ التحصیل میشه!

"ر...که بخاطر مُحَسَناتش پچــول نامیده شد البته افغانی ِ اتاقمونم بود"که مهندس شد رفت!

و "خ...یا همون سـینزده" که وکیلمون بود!!

خودمم ورودیشون بودم و آی تی میخوندم هنوزم می خونم!!

ولی همچنان واسشون همون "ورودی" ام!بچه ی اتاق بودم و پسر ِ مامانم!(پسر ِننه فــری)

ما  ۴کله پوکــــ همیشه پشت هم بودیم و

 یکــ ترم "هم اتاقی" بودنمون به یکــ عمـر خاطره ی خوب مبدل شد!

اینجا جائیه که یاد خاطراتمــون می کنم!

به این امید که روزای خوبمون ثبت بشن واسه فرداهای حافظمــون!

و یادمون نره که کی بودیم و کی شدیم!!!

 

یا علی!

 

نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت 18:44 توسط ورودی!!|

 

بعد از ۵ روز سخت و نفس گیر

بالاخره دیروز جام قهرمانی فوتسال دانشگاه ها رو بالای سر بردیم !

خیلی خوشحالم ...

تجربه ی عالی ای بود

و بودن در کنار دوستانی عالی تر !

اتحاد تیممون ما رو برد روی سکوی اول

ایشالا به زودی در اردوی مسابقات کشوری می بینمشون ..

البته اگه مصدومیت دستم خوب بشه و آمادگی داشته باشم !

خدایا ممنونم که نذاشتی داوری ها و همه ی نامردی هایی که می دیدیم حقمونو ضایع کنه .

بزرگیتو شکر .

نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 0:38 توسط ورودی!!|

 

دیروز ظهر بالاخره عازم مکان مقدس تحصیل و دانشگاه شدم !

با لباس اتوکشیده و در کمال تمیزی !

بچه ها تو استراحتگاه رو چمنا نشسته بودن

که منم بهشون پیوستم !

قرار شد برم استاد عزیزمو بعد از مدت مدیدی دیدار کنم

که چشمتون روز بد نبینه !

تا زانو رفتم تو یه چاله ای که معمولا تا کله از آب و لجن پره !

این قیافه ی من بود اون لحظه :   :|

اینم دوستام :  =))))))))

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 12:50 توسط ورودی!!|

بهترین روزای تحصیلیم

ترم پیش بود

و

کلاس اقتصاد مهندسی ...

 

چه زود گذشت

و چه خاطره ای شد ...

هر موقع یادم میفته فقط می گم :

آااااااه

.

.

یادش بخیر !

نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 3:15 توسط ورودی!!|

 

ترم آخر بودم و ورودی دیگه پیشمون نبود و واسه دیدن ما اومده بود خوابگاه...

بعد از کلی گردش نزدیک 12 شب بود که رسیدیم خوابگاه !

این ورودی از اونجایی که سرش درد می کرد برای دعوا کردن با مسئول خوابگاه که البته

اونم علاقه عجیبی به ورودی  داشت !!! ،

مارو تشویق کرد با پرویی تمام و شلوغ بازی  هممون رفتیم سمت اتاقمون...

از اونجایی که یخچالمونم ، هم نقش کمد داشت هم اتاق پرومون ,

بعد از نیم ساعتی که ورودی رفت شلوارشو عوض کنه

یهو دیدیم یه ماهی تابه دستشه و غش کرده از خنده و داره جیغ میزنه اینووووووو!!!!

سینزده هنوزعاشق نشده بود!

اما فکر کنم موج این اتاق بغلیمون گرفته بودش !!!

عینکشو گذاشته بود تو ماهی تابه تو یخچال!!!!!!!

 

پی نوشت: می خواستیم از این ننه فریمون بنویسیم

منتها ایشون انقدر سوتی می دادن که توی این صفحات جا نمی شه اصلا!!!!!

آخ بفهمه..!!!

 

خاطره نوشت : پچول!

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 23:17 توسط ورودی!!|

 

من موندم چرا تو کارگاه برق، کار ِ "سیم لخت کنی" به من میفته !

دیگه دستام سوراخ سوراخ شد !

می گم بابا من خودم مدارو می بندم میگن نه تو به تخصصت برس !!

جالبه واسه یه دوستام محض همدردی تعریف کردم برمی گرده می گه:

"الهـــــــــــــــــــــــــــــــــی

بس که بانمکی

می خوان یه سوژه برای خنده داشته باشن !"

 

نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت 2:14 توسط ورودی!!|

 
توی راهرو داریم می دویم و دیرمان شده است
 
که یک دفعه استاد را جزوه و کیف به دست می بینیم
 
و می پرسیم استاد ببخشید کلاستان کجاست؟
 
استاد نگاهی عاقل اندر یک چیز هایی می اندازد و می گوید :
 
سابق بر این استاد ها از دانشجویان می پرسیدند کلاس کجاست
 
زمانه برعکس شده است ...
 
استاد نگاهی به من می اندازد و می گوید : ورودی جان این کیف را بگیر
 
و جزوه هایش را هم به من می دهد و می گوید :
 
فعلا گلاب به رویتان من می روم دستشویی
 
و به بچه ها بگویید تا یک ربع دیگر می آیم و کلاس را هم ترک نکنند...!!
 
نوشته شده در جمعه 7 مرداد1390ساعت 22:52 توسط ورودی!!|

در یک روزِ سرد پاییزی یا نمیدونم هرچی, نوبت غذا درست کردن با من بود!

ورودی هم مثل هر روز مهمونمون بود !یه چتری بود که هیچ جای دنیا تولید نمی شد!!چقدر به این ننه فری گفتم به این ورودی نخند!!

نشستیم سر سفره ورودی اومد کلاس بذاره پاشد گفت من میرم!!منم که حساس !!گیر دادیم موند!!

یکی از بچه ها که مثل عمو فرزی بود سریع شربت درست کرد منتها چون شکر نداشتیم ته قوطی قند رو خالی کرده بود تو شربت!

اما روی شربت یه چیزای ریزی معلق بود!خلاصه گفت گیر ندین و بخورین !ما هم با اشتها توی کاسه های رنگارنگ میخوردیم.

آخه تا سقف اتاق ظرف کثیف داشتیم همیشه!!

 مرتب به مهمونمونم اصرار میکردیم تعارف نکنیا!!چه کسی اونم  ,ورودی و تعارف؟!!!

در همین حال بودیم و میگفتیم و می خندیدیم که یَکهو یکی از بچه ها که بابای این وروردی بود داد زد پچووووووووووووووووووللللللل!!

گفتم هان؟؟؟گفت این چیییییییییییییه؟؟؟!!!

دکمه شلوارم افتاده بود تو برنجش !!!اصلاً متوجه نشده بودم!!!

چند ساعت بعد هم فهمیدیم که روی شربتایی که نوش جان کردیم جنازه کِرمای بیچاره بود!!!

پی نوشت:بین خودمون بمونه ها!پچولیم گاهی میزد بالا!!!


خاطره نوشت پچول

نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 16:52 توسط ورودی!!|

 

سر کلاس هستیم که موبایل استاد محترم

ملودی بادا بادا مبارک بادا می زند!

استاد محترم که هول شده می گوید:از دست ِ این مهسا!!

همه می خندیم...!!

می گوید دخترم را می گویم!

این بار  پسرها می خندند!

که استاد می گوید کلاس سوم دبستان است!!!!

 

خاطره نوشت:۲/۸/۸۹

نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 19:26 توسط ورودی!!|

 

امروز یه پسره یه کفش جیر قهوه ای خریده بود با روان نویس روش تقلب نوشته بود!!!

گفتم اگه امتحانش تستی نبود کفشه رو از پای پسره در میارم و ...!!

دریغ از یکدونه تستــــــ!!

ولی دیگه گفتم گناه داره همه ی امیدشو  ناامید کنم تقلباشو از پاش در بیارم!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 19:2 توسط ورودی!!|

 

بچه ها استاد رو شیر می کنن

تا از خاطرات دانشجویی اش برامون تعریف کنه..

شروع می کنه می گه:همون طور که می دونید

من تحصیلات عالیه ام را توی دانشگاه سانفرانسیسکو گذروندم

و اونجا علاوه بر درس و دانشگاه

(همه منتظریم تا استاد جاهای خوبشو تعریف کنه)...

.

.

آره علاوه بر درس و دانشگاه

کمی فعالیت سیاسی و ورزش هم می کردم!

 

خاطره نوشت:۲/۸/۸۹

نوشته شده در شنبه 21 خرداد1390ساعت 23:15 توسط ورودی!!|

 

تا آنجایی که بنده به یاد دارم

شبی نبود که اتاق های دیگر با آسایش سر بر بالین بگذارند

آنقدر که فعال بودیم و دیسکو و دوبس دوبس ِمان با کلیه ی امکانات به راه بود!

یک شب که من مثلا آنجا مهمان بودم و برای دیدن بچه ها رفته بودم

 اندکی فعال تر بودیم!!!

آن هم دو ساعت بعد از خاموشی(ساعت ۱۱ خاموشی می زدند!)

غلامی که سِمَت شیفت شب را به عهده داشت

 آمد و ما دیدیم در از لولایش دارد جدا می شود آنقدر که با تمام وجود تلاش می کرد

 و با همه ی اعضا و جوارح بر در می کوبید که ما بشنویم!!!!!

خلاصه می خواستم قبل از روبرو شدن با دشمن ِ خونی بروم زیر پتو استتار کنم

 چشمتان روز بد نبیند آنچنان سر و پایم خورد به میله های تخت

 که همچنان بعد از ۳ماه در فراق جسمی سالم به سر می برم!

یادگاری ای بر قلم پایمان حک شد اندازه ی یک ۵زاری!!!!

من از درد  فشارم افتاده بود که فری ِ شجاع در را باز کرد

 و او با لبخندی که قبل از انفجار بود در چارچوب در ایستاده می گوید:

"چراغتون مشکل پیدا کرده هی خاموش و روشن می شه؟؟!!!!!!"

(اینجا را نمی شد کتابی بنویسم!می خواستم به عمق ماجرا پی ببرید!)

یکی از بچه ها تخت بالا خواب بود با دیدن او می گوید:

"آخــــــــی...بخدا که(بالهجه ی اصیل یزدی بخوانید!) اذیتش نکنین بذارین بخوابههههه...!!"

ما مثلا می خواستیم متنبه شویم ولی باشنیدن صدایش ترکیدیم از خنده!

یکی دیگر از بچه ها هم روبروی من روی بساطِ بیییبــــــــــــ ایستاده بود که او نبیند!

خلاصه ما هم چنان.......!

آره خوب!اگر آدم می شدیم که دیگر لطفی نداشت!

 

نوشته شده در جمعه 20 خرداد1390ساعت 0:31 توسط ورودی!!|

 

این هم یک نمونه از بیانات مقام محترم٬پرزیدنت رضی(پچـــولِ خودمون):

 

هدف من جزء ِ اهدافم نیست!!

 

خیلی هم با جدیت این جمله ی تاریخی را بیان کردند...

شاید در پس این همه هنر و معلومات رازی نهفته باشد! ما چه می دانیم؟!!

خوب هدفشان جزء اهدافشان نیست دیگر!

ولی انصافا از آن نمونه سوتی های نادر بود که

دل همه ی هم اتاقی ها شاد شد آنقدر که خندیدیم!

 

نوشته شده در سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 15:20 توسط ورودی!!|

 

می خواهیم برویم پارک آهنشهر.من قرار است مهندس ِ عزیز را ملاقات کنم

(ایشون همکلاسی ِ جنس مخالف بنده هستند!)

به پچـول و سینـزده کلی سفارش می کنم که به روی مبارک نیاورند که

قرار است یک سری فایل و...از ایشون بگیرم.یعنی شماها در جریان نیستید!

آنقدر می گویم که پچول با قیافه ای حق به جانب می گوید:

باشه بابا احمق که نیستیم انقد نگو!

خلاصه بنده و مهندس روی نیمکتی رو به دریاچه می نشینیم

 و از طبیعت لذت می بریم و گرم صحبت و....

همان لحظه که می خواهیم اسناد محرمانه را رد و بدل کنیم گویا همان وقتی ست

که قدم زدن پچول و سینزده تمام شده و به ما نزدیک نشده در دو قدمی مان

پچول با صدایی بلند و کاملا رسا می پرسد:

کـــار ِتون تمـــــــــوم شــــــد؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

در باورتان نمی گنجد اگر آن لحظه دریاچه جلویمان نبود و زمین خالی بود

از خجالتِ من دهان باز می کرد تا بروم زیرش!!

نامحرم آنجا بود خوبیت نداشت خودم را غرق کنم!

 

نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 17:54 توسط ورودی!!|

 

امروز آخرین روز کلاس های دانشگاه بود و اگر خدا بخواهد چند روزی می رویم فرجه!

از خوش اقبالی بنده و فراموشی ام در سایلنت کردن همراه محترم،

لطف شیاطین و بدخواهان شامل حالمان شد و گوشی ِمان زنگ خورد با آخرین ولوم!

آن هم کجا؟؟در جیب مبارک شلوار!!در کلاس دکتر(ب!!)..

اسمش هم رعشه بر تن آدم می اندازد!البته بی نصیب هم نماندیم از جذبه شان!

نگاهشان کار یک زلزله ی ۸ریشتری را بر تنمان انجام داد!

خواستم بگویم خاااااااک بر سر این گوشی های تاچ مخصوصا مدل گوشی بنده!

که کار کردن باهاش کار حضرت فیل (ع) است!

کلی با انگشتمان نوازشش کردیم تا ساکت شد!

نوشته شده در جمعه 13 خرداد1390ساعت 3:32 توسط ورودی!!|

 

 استاد محترمی که تقریبا بیست سالی آن طرف آب بوده اند و حالا برگشته اند

 کلی مشکلات در فارسی صحبت کردن و فهمیدن فارسی دارند...

سه ساعت طول کشید تا معنی خفن را فهمید...

استاد محترم هر وقت وارد کلاس می شود می گوید:سلااام بر و بچز

و موقع خداحافظی می گوید خداحافظ خفن ها!

 

خاطره نوشت:۲/۸/۸۹

نوشته شده در جمعه 13 خرداد1390ساعت 3:27 توسط ورودی!!|

 

ساعت از ۶ بعد از ظهر گذشته(پایان کلیه کلاس ها ۵ بعداز ظهره!)

و استاد تراکتور وار در حال جزوه گفتن است...

صدای همه در میاد و همه هی می گن

اسـتاد خسته نباشید...

ولی انگار نه انگار!

صداها به اوج می رسه که استاد برمی گرده و می گه

خسته نباشید جانم...

خسته نباشید عزیزم...

خسته نباشید قشنگم...

خسته نباشید گلم...

خسته نباشید جیییییییییییییییییییییییگر!!

و دوباره رو به تخته می کنه و ادامه می ده!

 

خاطره نوشت:۲/۸/۸۹

نوشته شده در پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 1:10 توسط ورودی!!|

 

بین پسرهای دانشگاه مرسوم شده

وقتی می خوان برن دستشویی

می گن دارم میرم آرایشگاه...

چون دخترهای دانشگاه وقتی از

دستشویی خارج می شن کلی چهره شون تغییر می کنه!!!!

 

خاطره نوشت:۴/۸/۸۹

نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت 0:48 توسط ورودی!!|

 

یه استاد داشتیم هر سری میومد سر کلاس به دخترا تیکه مینداخت

یه بار دخترا تصمیم میگیرن با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون٬

قضیه به گوش استاد میرسه

جلسه بعد یکم دیر میاد سر کلاس

میگه از انقلاب داشتم میومدم دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده

رفتم جلو پرسیدم با کارت دانشجویی شوهر میدن؟

دخترا پا میشن برن بیرون استاده میگه کجا میرید

 وقتش تموم شد تا ساعت 10 بود !!!

نوشته شده در سه شنبه 10 خرداد1390ساعت 0:3 توسط ورودی!!|

 

هفته ی قبل یکی از دانشجویان سال اولی سکته کرد

و متأسفانه دار فانی را وداع گفت

این چندمین مرگ توی چندماه گذشته است

که در دانشگاه ما همه رو غصه دار کرد...

من می گویم:انگاری حضرت عزرائیل در دانشگاه ما مشغول تحصیل می باشد...

فقط خدا کند ترم آخر باشد و با معدل خوبی هم فارغ التحصیل شود

ولی اگر ترم دومی باشد چه کنم؟

خدا کند تا قبل از فارغ التحصیل شدن به من گیر ندهد!

 

خاطره نوشت:۴/۸/۸۹

 

نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد1390ساعت 17:35 توسط ورودی!!|


آخرين مطالب
» معرفــى نامــه!(پست ثابت)
» تیم ما قهرمان می شه ...!
» مگه کوری ...؟!
» فراموش نمی شی ..!
» بسوزه پدر عاشقی!!!
» سِمَت جدید !
» وقتی استاد بیمار ما را ضایع می کند ...
» خوشمزه بود!!
» حسن تفاهم!!
» اینم یه جورشه!

Design By : Pichak